ای آسمان / عماد خراسانی
ای آسمان! مگر دل دیوانة منی؟
كاین گونه شعله میكشی و نعره میزنی
نالان و اشكبار مگر عاشقی و مست؟
با خویشتن چو ما مگر ای دوست دشمنی؟
طبع بتانی؟ ای كه چنین در تغیری!
یا خاطرات عمر؟ كه تاریك و روشنی
چون من رواست هر چه بسوزی، كه بیسبب
بدنام دهر گشتهای و پاكدامنی
بدنامی تو بود و غم ما هر آنچه بود
شد وقت آنكه خیمه از این خاك بَر كَنی
ای سقف محبسِ بشر! این آه و نالهها
نگشوده است ای عجب اندر تو روزنی
این قدر بار خاطر زندانیان خاك
نشكسته است پشت تو، سنگی تو؟ آهنی؟
وقت است كز تحمل این بار بگذری
خود را بر این گروه پریشان در افكنی
من مستم و تو نعرهزن، امشب حكایتیست
میخانهات كجاست كه سرخوشتر از منی؟
چون زیر خاك تیره شدم یاد من بكن
هر جا كه حلقه دیدی دستی به گردنی
دانی كه آگه است ز حال دلِ عماد؟!
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمنی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:35 توسط حمیدرضا
|