هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم / قیصر امین پور

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم


اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند، غرورم


یک عمر پریشانیِ دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم


ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم


بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم / قیصر امین پور

بيا به خانه آلاله ها سري بزنيم

ز داغ، با دل خود حرف ديگري بزنيم

 

به يك بنفشه صميمانه تسليت گوييم

سري به مجلس سوگ كبوتري بزنيم

 

شبي به حلقه درگاه دوست دل بنديم

اگر چه وا نكند، دست كم دري بزنيم

 

تمام حجم قفس را شناختيم، بس است

بيا به تجربه در آسمان پري بزنيم

 

به اشك خويش بشوييم آسمان ها را

ز خون به روي زمين رنگ ديگري بزنيم

 

اگر چه نيت خوبي است زيستن اما

خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم

می خواهمت چنان که... / قیصر امین پور

می خواهمت چنانکه شب ِ خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب ِ تشنه آب را

محو تو ام چنانکه ستاره به چشم ِ صبح
یا شبنم ِ سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب ر ا

حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

خسته ام از آرزوها... / قیصر امین پور

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

حرفها دارم... / قیصر امین پور

حرفها دارم اما... بزنم يا نزنم؟

با تو ام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همين است که«دوست...»

چه کنم؟حرف دلم را بزنم يا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم؟

گفته بودم که به دريا نزنم دل اما

کو دلی تا که به دريا بزنم يا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم اين است

دست بر ميوه حّوا بزنم يا نزنم؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم؟

دست بر دست همه عمر دراين ترديدم:

بزنم يا نزنم؟ ها ؟ بزنم يا نزنم؟

سراپا اگر زرد و پژمرده اایم / قیصر امین پور

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي، لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!

اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:

همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير

از اين دست، عمري به سر برده ايم